P21
(۴سال بعد)
همینجوری که داشتم به گلها آب میدادم صدای زنگ درو شنیدم به سمت در رفتم و بازش کردم
لانا:مامانییی
جین وو:سلام مامانی
+سلام عشقای منن
لانا:مامان ببیننن بابا برام عروسک خرید
+خیلی قشنگه عزیزمم
جین وو:برای منم تفنگ خرید
+اونم قشنگه،باباتون کجاست؟
لانا:توی حیاطه
+باشه شما برید بازی کنید
جین وو:باشه
رفتم توی حیاط که دیدم جونگکوک داره با عصبانیت با تلفن حرف میزنه
-ببین مردیکه خودت میدونی من یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم بهتره هر چه زودتر کوکائینارو بفرستی بریتانیا تا خودتو با اون آدمات نفرستادم سینه قبرستوننننن
و بعد قطع کرد
رفتم سمتش دستمو روی بازو هاش گذاشتم
+عزیزم خوبی؟
-اوه عشقم متوجهت نشدم خوبی؟
+اره،بازم شریکات اعصابتو خورد کردن؟
-اره عضویا انقدر تنبلن آخرش هممونو تو دردسر میندازن
+ای بابا
-بچه ها اومدن تو؟
+اره عشقم
کمرمو گرفت منو به خودش چسبوند لب##امو محکم بوسید
با ولع ل#ب#ای همو میخ#و#ردی#م
دستمو به پشت گردنش رسوندم و لایه موهاش چرخوندم
بعد اینکه نفس کم آوردیم از هم جدا شدیم
-خیلی دوست دارم
+منم همینطور
بعد اینکه بچه هارو به دنیا آوردم اون ناشناسه خیلی تهدیدم کرد و بعد یهو غیب شد
اما دوباره شروع کرده منم نمیتونم به جونگکوک چیزی بگم میترسم اتفاق بدی براش بیوفته
یهو بچه ها وارد حیاط شدن
لانا:مامانی من گشنمههه
جین وو:چرا داد میکنی لاناا
لانا:تو منو چیکار داریی
جین وو خیلی پسر قوی بود برعکس لانا زود گریش نمیگرفت خیلی با ملاحظه و پسر باهوشیه
+پس بریم ناهار بخوریم
-آخ آخ من که خیلی گشنمه
لانا:منممممممم
جونگکوک لانارو بلند کرد رفتن تو
جین وو:مامانی؟
+جانم؟
جین وو:میگم...میشه...هیچی هیچی
+وا پسرم بگو دیگه چی میخوای مامان؟
جین وو:هیچی مامانی
+چرا نمیگی؟
جین وو:من گشنمه
و بعد بدو بدو رفت داخل
منم رفتم تو میزو چیدم و شروع کردیم به خوردن
همینجوری که داشتم به گلها آب میدادم صدای زنگ درو شنیدم به سمت در رفتم و بازش کردم
لانا:مامانییی
جین وو:سلام مامانی
+سلام عشقای منن
لانا:مامان ببیننن بابا برام عروسک خرید
+خیلی قشنگه عزیزمم
جین وو:برای منم تفنگ خرید
+اونم قشنگه،باباتون کجاست؟
لانا:توی حیاطه
+باشه شما برید بازی کنید
جین وو:باشه
رفتم توی حیاط که دیدم جونگکوک داره با عصبانیت با تلفن حرف میزنه
-ببین مردیکه خودت میدونی من یه حرفو دوبار تکرار نمیکنم بهتره هر چه زودتر کوکائینارو بفرستی بریتانیا تا خودتو با اون آدمات نفرستادم سینه قبرستوننننن
و بعد قطع کرد
رفتم سمتش دستمو روی بازو هاش گذاشتم
+عزیزم خوبی؟
-اوه عشقم متوجهت نشدم خوبی؟
+اره،بازم شریکات اعصابتو خورد کردن؟
-اره عضویا انقدر تنبلن آخرش هممونو تو دردسر میندازن
+ای بابا
-بچه ها اومدن تو؟
+اره عشقم
کمرمو گرفت منو به خودش چسبوند لب##امو محکم بوسید
با ولع ل#ب#ای همو میخ#و#ردی#م
دستمو به پشت گردنش رسوندم و لایه موهاش چرخوندم
بعد اینکه نفس کم آوردیم از هم جدا شدیم
-خیلی دوست دارم
+منم همینطور
بعد اینکه بچه هارو به دنیا آوردم اون ناشناسه خیلی تهدیدم کرد و بعد یهو غیب شد
اما دوباره شروع کرده منم نمیتونم به جونگکوک چیزی بگم میترسم اتفاق بدی براش بیوفته
یهو بچه ها وارد حیاط شدن
لانا:مامانی من گشنمههه
جین وو:چرا داد میکنی لاناا
لانا:تو منو چیکار داریی
جین وو خیلی پسر قوی بود برعکس لانا زود گریش نمیگرفت خیلی با ملاحظه و پسر باهوشیه
+پس بریم ناهار بخوریم
-آخ آخ من که خیلی گشنمه
لانا:منممممممم
جونگکوک لانارو بلند کرد رفتن تو
جین وو:مامانی؟
+جانم؟
جین وو:میگم...میشه...هیچی هیچی
+وا پسرم بگو دیگه چی میخوای مامان؟
جین وو:هیچی مامانی
+چرا نمیگی؟
جین وو:من گشنمه
و بعد بدو بدو رفت داخل
منم رفتم تو میزو چیدم و شروع کردیم به خوردن
- ۵.۵k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط